![]() |
![]() |
|
| پارادوکس |
|
سمه
تعالی سه سال
گذشته بعد از پذیرفته شدنم در دانشگاه و پی بردن به این مسئله که دانشگاه مکانیه
که مثل مرز میان بهشت و جهنمه و کافیه پاتا کج بزاری تا کلی فساد برات درست شه با خودم یه عهد کردم و اونم این بود که خدا را
همیشه همراه خودم به همه جا ببرم!!!! درسته که
تو اصفهان زندگی میکنم و دانشگاهم تو گلپایگانه ولی خدا را با خودم به گلپایگان هم
بردم و تو اصفهان جاش نذاشتم !!! من با
اعتقاداتم رفتم و اعتقاداتم لکه ای تغییر نکرد و اجاره هم نمیدادم که کسی بخواد
باهام بازی کنه یا بخوام برای رفاه خودم کسی را به بازیچه بگیرم . اما بعد از گذشت
سه سال تو این چند مدته اتفاقی برام افتاد که نشون داد یه رکب حسابی خوردم یا به
گونه ای با اعتقاداتم بازی شد . و حالا
که میبینم این اتفاق برام افتاده از خودم متنفر شدم . خدا شرمنده تم . درسته که نه
خانی اومد و نه خانی رفت اما بازم شرمندتم خدا .من هنوز نتونتستم تو را برای خودت
بخوام و این منا به استغفار میکشونه . این
مسئله عجیب یه امتحان خیلی سخت برای شخص بنده بود که خدا خواست منا بسنجه که آیا
این غرور و اعتقادات به اصطلاح سنگی که دارم حقیقتا بادکنکی نباشه . اما حالا که
مدت کوتاهی از این مسئله میگذره نمیدونم از این آزمایش الهی سربلند اومدم بیرون یا
نه . ولی یه
امیدواری بهم داد و اونم اینکه وجود خدا را در زندگیم با تمام وجود احساس کردم و
این مسئله به تمام عمرم بیشتر می ارزید . اما حالا
میخوام حرف دلم را به فردی که منا با اون شیوه ی جالب رکب زد بگم. دوست
داشتم که هیچگاه نمیفهمیدم کی هستی اما حالا که فهمیدم برای شما هم دعا میکنم و از
خدا براتون طلب مغفرت میکنم . شاید کمی
با اعتقاداتم بازی کردید و من انتظار این حرکتا از هیچ احدی نداشتم اما قرار گرفتن
من در این آزمایش به واسطه شما تلنگری به من بود که نه تنها از جاده ای توش میرم
کج شم بلکه حالا در اون جاده ی سخت تند تر از قبل پیش برم . از این
بابت ازتون متشکرم . اما از
بابت اینکه با اعتقاداتم بازی کردین شدیدا
ناراحتم . نمی دونم
این مطلبا می خونید یا خیر اما به هر صورت بگم حلالتون
کردم ولی اعتماد من نسبت به گذشته نسبت به بعضی اشخاص به شدت کاهش یافت . درسته ،
من خودخواهم ، بداخلاقم ، منزوی هستم ، سنگدلم ، بی احساسم اما به خدا قسم بدونید
که این وضعیت من فقط برای خودم نیست بلکه چون میخوام باقی آسوده باشند اینگونه
هستم . نمیدونم
شاید 99% شماها از من متنفر باشید که البته هم کاملا بهتون حق میدم اما بدونید این
حس تنفر بهترین چیزیه که تو دانشگاه
میتونه آدم را از خیلی جهالت ها حفظ کنه . و واقعا
دوست دارم و افتخار میکنم به اینکه 99% شماها از من متنفر هستید . ای کاش
همتون از من متنفر بودید . G.A.S.L.A.K.H |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:14 توسط محمد همامی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به امید فردایی بهتر
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه دست نوشته دانشگاه علمی متفرقه آلت قتاله راه رسیدن به خدا!!!!!! |
| نویسندگان |
|
محمد همامی Mrpuchican گسلاخ |
| پیوندها |
|
الهه ناز من كاظم بشيري احمدي نژاد 2009 دانشجویان کتارشناسی پیوسته موسسه آموزش عالی پیام اشک مریم دلنوشته های گ.س.ل.ا.خ وب نوشته های یک دانشجوی نرم افزار یه آدم درستی!!! texta یسنا کوچولو |
|
RSS
|